رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
ارباب..
روز موعد رسیده بود،روزی که قرار بود حکمی که دادم اجرا بشه،
از روزی که آفتاب رو با قیافه ای زار و سر و لباس خونی به عمارت آوردن ۱۰ روز میگذره،
۱۰ روزه که خواب به چشمم نیومده،
هنوز شلاق زدنام رو به یاد دارم که آفتاب زیر دستم خونی مالی میشد و من بی رحمانه به کارم ادامه میدادم،
من..
من نمیخواستم این اتفاق بیوفته،
من نمیخواستم آفتاب رو از دست بدم،تازه داشت برا
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
.و
00چرا حس میکنم،رفته رفته رمان داره شبیه سریال پس از باران میشه😑یکم تغییر لطفا